برگی از گذشته

بیابان های تنهایی ام را می سپارم به باد، آنجا که شیرین بانو را سپردم به لحظه های ناب جبیرهای عاشق که له له گرمای تابستانی شان را به فراز و نشیب های بلندی های کویری می سپارند.

در این جغرافیای بی زمان و مکانی که راز پرهای سوخته ققنوس ها را می داند، در این لحظه از زندگی که عشق عشق عشق عشق مرا به هجوم وحشی خاطرات خسته جاری می سازد، پس از سالها، افکار دلکه بسته ام را از مالیخولیای روزمرگی می رهانم ... اکنونی که سالهاست نه عشق و نه شراب و نه شیرین بانو، هیچ کدام را نخواسته ام و نداسته ام ...

 

بت عیار- جاده روستای کویری طرود

                                                                                نوروز 1392

/ 5 نظر / 14 بازدید
ویولون

اتاقی که به اندازه یک تنهایی است[گل]

بیدار

با درود ... بگذار تا این دور دستی، تو را به خودت نزدیک کند...

رز سیاه

حرف دلت چقدر شبیه حرف دلم بود... فرقش در نخواستن است... من بشدت می خواستم...