سلام بی سلام!

یک جای کارم ایراد دارد. خوب که فکر می کنم به قسم های الکی راست و دروغ که خیره می شوم، وقتی که می خواهم کارم پیش برود، با یک لحن خاصی نگاهم می کنند و من که با مِن و مِن های بسیار بالاخره چند تا از آنها را می خورم که نه شاید می بلعم!

یک جای کارم ایراد دارد. خوب که فکر می کنم به داد و بی دادهای بی معنی با آدمها و حرفهای به قول پدر "ویل واجرا" یا همان به درد نخور خودمان! که وقتی کلمه انتقادی می شنوم مثل توپ رها شده آوار می شوم بر سر آن منتقد بخت برگشته و فکر هم نمی کنم مادر است، پدر است، همسر است و بعد که مثل آتشفشان منفجر می شوم و به سرعت هم سرد، می شینم گوشه اتاق خودم، یا خوابگاه دانشگاه، یا اتوبوس و قطار و ماشینم و خلاصه هر جا که گیر میارم، توی خودم فرو می روم و خودم را محکوم می کنم که چرا و چرا!

یک جای کارم ایراد دارد. خوب که فکر می کنم وقتی که زمان نماز دارد از قضا می گذرد و من با من های درونم کلنجار می روم که بعدا قضاش را می خوانم و بعد هزاران فحش به خودم و شیطان و دنیا و آدمها و مشکلاتی که بهانه شان می کنم می دهم و خلاصه آخر سر هم نمی دانم چند "رکعت- سال" را باید قضا کنم و هی... هی!

یک جای کارم ایراد دارد. خوب که فکر می کنم وقتی که دوشنبه ها دارم از زنجان بر می گردم تهران و در راه فکر می کنم این دفعه دیگر حتما به دنبال پژوهش های علمی ام می روم و مقاله ها را قلم می زنم و جزوه ها را ورق و حتما توی اینترنت یا کتابخانه ملی و غیره دنبال مطالب جدیدتر برای پروپوزالی که فقط تا آخر خرداد برایش وقت دارم می گردم تا افتخار اطرافیانم باشم و جلوتر از هم کلاسیها ... باز هم جمعه بعد می شود و زمان رفتن به زنجان است و من دست خالی!

یک جای کارم ایراد دارد. خوب که فکر می کنم وقتی که همه جا ادعا می کنم با وجود این همه فقیر چرا دلم بیاید فلان کفش را فقط چون زیباست بخرم، فلان لباس را برای فلان مهمانی که حتما لباسم جدید باشد، فلان غذا را از فلان رستوران برای اولین بار، فلان کیف را، گوشی موبایل و فلش مموری و ام پی تری پلیر و غیره و غیره را می خرم و باز ادعا می کنم در مملکتی با این همه فقیر چرا دلم بیاید خرج اضافه کنم! آن هم وقتی فلانی گفت بچه کارگرمان وقتی تلویزیون داشت شیرینی نشون می داد رفت صفحه تلویزیونو لیسید!

یک جای کارم ایراد دارد. خوب که فکر می کنم این همه لجبازی های بچه گانه و از آن طرف ادعای خواندن نوشته های جبران خلیل، این همه خودخواهی و ادعای خواننده کتب شریعتی بودن، این همه بدبینی و کج اندیشی و ادعای روشن فکری، این همه نادانی و بی اطلاعی و ادعای مخ بودن!

یک جای کارم ایراد دارد. خوب که فکر می کنم همه جای کارم ایراد دارد!‌ همه جایش چرا که دیگر شیرین بانو هم شیرین بانوی قدیم نیست! چرا کم کاری و ایراداتم را به گردن گذشته نحص و بدبختی هایش بیاندازم؟ چرا آن همه بدبختی را دیدم و کشیدم و درس نگرفتم؟ چند بار سرم به سنگ خورد و ضربه مغزی شدم و باز عبرت نگرفتم؟ چرا این بلاگ شده جایی برای تخلیه اعصاب خوردیها و کم کاری ها و سستی ها و یک خروار گله و شکایت و داد و بیداد؟ چرا همش می شینم منتظر شبهای قدر و العف گفتنی و باز از فردا روز از نو روزی از نو و بعد به انتظار قدر سال بعد می مانم؟

چرا معماهای من حل نشده مانده؟ چرا سوالاتم را پاسخی نمی دهد کسی؟ یا نه چرا پاسخشان را نمی یابم؟ اصلا چرا این همه معما؟!‌ خدایا چرا این همه معادله های چندین و چند مجهولی بی سرو سامان افتاده روی زندگیم مثل یه بختک سنگین و دست از سرم بر نمی دارد؟ چرا من نمی توانم مثل خیلیها بی خیال باشم و بگم گور بابای دروغ و ناراحت شدن دیگران و نماز و درس و فقرا و لجبازی و غرور و ادعا و همه کس و همه چیز! یا چرا مثل دسته دوم آدم بشو نیستم؟ چرا من نمی توانم بی خیال باشم؟! چرا همه چیز این دنیا برایم درد شده و هیچ راهی نیست، هیچ مرهمی نیست. حتی نقاب مهتاب و خاموشی و عیاری و بی عاری و عشق و درد و تنفر و دوستی و دشمنی و تجاوز و رخوت و تنهایی... دردی از درد دلم دوا نکرد. خدایا اگر خودِ من مشکل زندگیم هستم یک فرجی حاصل کن. یک خوابی، یک شعری چه می دانم یک آدمی یک حرفی یک جوری حالیم کن چه باید بکنم! قبل از اینکه "عشقم- همسرم" هم درگیر این من ِ آشفته شود مرحمتی عطایم کن. آرامشی، لطفی، خدایا گوشه چشمی، عنایتی، رخصتی. خدایا ... کرم نما و فرود آ ...

 

/ 22 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خ و ر ش ی د

حزن است دستانم که درد می گیرند اشک اما.. بغضی که هرگز شکسته نشد

خ و ر ش ی د

و در این میان دل من که شکسته است سالهای دور روزی که باران می آمد و من عهد کردم به سکوت تا انتها

مارال

[گل] نوشته هات خیلی به دلم میشینه عزیز سخنی کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند آسمونی باشی .

ماری

سلام نیستی. کم پیدایی

آبجی پاییز

آمین..

باران

و عکس پیکر دوشیزه ای در آب نیفتاد...

هم نفس

چرا دیگه نمی نویسی؟راستی همیشه عادت داری کامنت های من رو پاک کنی؟؟؟؟ یا حق

باران

آره... اونجا بوی حوای نرسیده می ده و اینجا بوی حوای رسیده.... سلام

مارال

سلام بي سلام هنوز به روز نيستي دوست قديمي ؟ من به روزم . منتظر پست جديدت هستم .