گفتم این شرط آدمیت نیست/ مرغ تسبیح گوی و ما خاموش

بعد از خواندن دفاعیات "ابولفضل قدیانی" دلی سیر گریستم. به یاد گذشته های تلخ و شیرین زندگی شخصی م و زندگی اجتماعی م که مثل هر کس دیگه ای که خاطره هاشو دوس داره و با به یادآوریش حال و اوضاعش برای دقایقی عوض میشه، یه حال عجیبی بهم دس داد. نمی دونم چرا ناخودآگاه به یاد شعر معروف "اجاق سرد" شاعر بزرگ و دوستداشتنی "نیما یوشیج" افتادم:

مانده از شب های دورادور
بر مسیر خامش جنگل
سنگچینی از اجاقی خرد
اندرو خاکستر سردی

همچنان کاندر غبار اندوده ی اندیشه های من ملال انگیز
طرح تصویری در آن هرچیز
داستانی حاصلش دردی

روز شیرینم که با من آشتی بودش
نقش ناهمرنگ گردیده
سرد گشته، سنگ گردیده
با دم پاییز عمر من کنایت از بهار روی زردی

همچنانکه مانده از شب های دورادور
بر مسیر خامش جنگل
سنگچینی از اجاقی خرد
اندرو خاکستر سردی.


دقایقی به همین منوال گذشت... وبلاگهایی خوندم از جنسی که در جغرافیای زمان و مکان نمی گنجد و یا شاید حرفهایی داشت از جنس نگفتن از همانهایی که به قول دکتر، از جنس اندیشه ماورایی ست ... نمی دونم چه طور توصیف کنم ولی هر چی بود احساس کردم در دلم غوغایی به پا شد و بعد از فراسوی زمان جایی شبیه به ناخودآگاه، الهام، وحی چه می دونم، اما مطمئنم کسی با صدایی رسا توی گوشم زمزمه کرد: ... این شرط آدمیت نیست، مرغ تسبیح گوی و من خاموش ...

ادامه دارد ...

/ 4 نظر / 19 بازدید
عیسا

خط نزن گذشته ها رو ... واسه خیلی ها خودنیه هنوز! بت عیار قدیمی و خسته ...