بدون شرح!

عارفی گوید:

پاسخ چهار نفر مراسخت تکان داد. اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت: ای شیخ خدا می­داند که فردا حال ما چه خواهد بود...

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه می­رفت. به او گفتم قدم ثابت بردار تانیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده­ ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغیدر دست داشت. گفتم این روشنایی را از کجا آورده­ای؟ کودک شعله را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و سپس گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجارفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که در حال خشم از شوهرش شکایت می­کرد گفتم: اول رویت را بپوشان  بعد با من حرف بزن .گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده­ ام که از خود خبرم نیست .تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

سالگرد این وبلاگ هم گذشت ... سالگرد چندم بود؟!


/ 5 نظر / 6 بازدید
بیژن

از ما می گذرد این سال ها و گردی که بجای می گذاردمان : سالگرد ها

اسپرسو با طعم شرجي

اين چهارمي رو منم هستم. در مقابل زيبارويي پريشان طاقت از كف دادن زيباست. هيچ مردي نميتونه در مقابل يه زن زيبا خويشتن داري كنه. بله ابجي.

باران

خواه ناخواه سال‌ها می‌گردند بشمری یا نه!

الیزا

تنها شباهتمان تفاوتمان است و با وجود دانستن این شاکی از یک رنگ نبودنیم زیبا مینویسید پاسخ ها مرا هم تکان داد!

محمد

خیلی زیبا و آموزنده بود