این روزهای من ...

1

این روزها

افکارم سقط می شوند

خود به خود

آرزوهایم

سقط می شوند

خود به خود

نمی دانم

شاید کروموزومها هم لج کرده اندو

کارشان را به خوبی انجام نمی دهند!

2

کودکی های من

در کنج افکارم

مدتهاست کناری نشسته و فقط نگاهم می کند

کودکی های من

شیرین بانویی است که

شیرینی نگاهش را به سختی می توان دید

شاید از بس که دویده خسته است

یا شاید هم

بخاطر کفشهای پاره اش

توی کوچه مسخره اش کرده باشند

کسی چه می داند!

شاید دست کودکانی

آرزوهای خودش را در حال خوردن

یا بر تن کودکانی دیگر

آرزوهایش را در حال کثیف شدن!

دیده باشد...

کودکی های من

آرزوی خواسته شدن دارند!

آرزوی دوست داشته شدن

آرزوی پدر و مادری که لبخند بزنندو

بخاطر گرسنگی اش

شرمنده نباشند

آرزوی معلمهایی که

نُهِشان

هشتِشان را توی دهانش بگذارد و ببلعد!

کودکی های من

فوتبالیستهای میلیاردرو

دیپلماتهای شیک پوش را

کودکی های من  

نمازخوان های دروغگو و

بی دین های راستگو را می خواهد چه کار؟!

کودکی ها من انگار

از چشمش افتاده ام!

هم من

و هم روزگار من!

3

حالا که سقط می کنم کودکم را

همین حالا که در آغوش امواج و اشعه های خطرناک

بغل به بغل می شوم!

می ترسم انقدر بغلی شوم که راه رفتن را فراموش کنم...

 

/ 1 نظر / 40 بازدید
بیژن

با درود... این روزها بر پیشانی عروج مان زده اند محکوم به سقوط !...