8‌ آبان بیاد قیصر

شاید باید به این باورم برسانند و برسانم که

اصلا این دنیا ماندگار نیست و

دائم توی گوشم تکرارش می کنند ...

8 آبان که می شود،

از یکهفته قبلش دلم بال بال می زند و هی بغض می کنم

هی بغض توی چشمهام می پرد و توی گلومو

اصلا نمیدانم باید چه کار کنم!

وقتی یادم می آید که قیصر ِ من،

قیصری که در رویاهای من همیشه نهایت شعر بودو

همواره قاف عشق

حالا دیگر نیست

-که فقط خیالم راحت باشد که قیصر همین حوالی است-

دل شوره می گیرم.

برای ِ منی که سالهاست از شعر فاصله گرفته ام و انگار

جغرافیای زمان

هولم میدهد به روی پادگانه های آبرفتی پله به پله و

کم کم

به حضیض رودخانه نزدیکم می کند،

هنوز قیصر

در قاف قله قرار دارد 

و همانجا که عشق تمام می شود،

نام او آغاز می شود

...

پریروز (سه شنبه) گیج بودمو از صبح ذکر قیصر قیصر ِ دلم

مجال نفس را از میان بغضهای مکررم گرفته بود

تفال زدم به مجموعه اشعارش و گفتم

خدایا بحق پاکی قیصر، آرامم کن ...

شعری آمد که یکساعت گریستمش:

سه شنبه
چرا تلخ و بی حوصله ؟
سه شنبه
چرا این همه فاصله ؟
سه شنبه
چه سنگین !چه سرسخت ؛ فرسخ به فرسخ !
سه شنبه
خدا کوه را آفرید
   
...

/ 1 نظر / 18 بازدید
بی.داوری

... چنین که دست تطاول به خود گشاده منم ... با درود ///