...

سلام  (۱۰۰)

من، مرغ ِ «لاهوتی» بُدم، دیدی که »ناسوتی« شدم

«دامش» ندیدم ناگهان، در »می« گرفتار آمدم ...

./

/ 22 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
SaCriFiCe

شبهای مستی من ... ناله ی صبر و سينه ی ماتم زده ی زندگی ام

سياوش - سياهی سرنوشت من

تا آن جا که فيلسوفم، از زندگی خوشم نمی آيد، يا حداقل نسبت به آن هيچ حس خاصی ندارم... چيزی شبيه "مورسو"! تا آن جا که خداپرستم، چيز های مهم تری از زيستن هست تا با آن ها سر کنم.... خطوط ِ سنگين ِ نهج البلاغه توضيح می دهند.... تا آن جا که جامعه شناسم، می دانم که زنده ها يک سری کارها را انجام می دهند، که مرده ها نمی توانند.... مزخرفات ِ درست حسابی، يا جدی ترين مهملات.... تا آن جا که ايرانی ام، به اين چيزها فکر نمی کنم، و احتمالاً چند خط خيام می خوانم.... تا آن جا که ليبرالم، به زنده ها احترام می گذارم، و احتمالاً به "زنده تر ها"(!؟!؟) کمی بيشتر.... تا آن جا که سوسياليستم خيال می کنم که زنده ها کاره ای نيستند ، و تاريخ چه قدر مهم است!!!! تا آن جا که به فيلمی که چند لحظه پيش درباره ی کشتار ِ يهودی ها ديدم فکر می کنم، خيال می کنم که زيستن گاهی مهم باشد... تا آن جا که يک شعر ِ سنگين "واترز" بر مغزم فرود آيد، يقين می کنم که کار، کار ِ خودم باشد.. و احتمالاً سگ ها... تا آن جا که زنده ام... هنوز زنده ام... و هنوز می توانم روزم را ميان ِ همه ی اين ها تقسيم کنم!

سياوش - سياهی سرنوشت من

شعر بود یک دکل فشار قویِ برق به هیچ جا وصل نبود می‌توانست پاریس، نیویورک و تمام پایتخت‌های جهان را روشن کند کسی اگر به او دست می‌زد تباه می‌‌شد دیگر با هیچ برقی شارژ نمی‌شد خراب می‌‌شد شعر می‌شد یک دکل فشار قویِ تنها

مسافر سکوت

يادت نره جواب بدی: آيا ميشه توانست يکی از شعرهاتو بزارم توی وبلاگم.

غريبه

بچه ها گفتند بهت بگم که : چرا به خودت می گی فاحشه ی گمنام؟ نکنه واقعا يه فاحشه ای؟

ر ا ی ع ت ب

ان الله لايغير ما بقوم الا ان يغير بانفسهم ...