از «عشق» سخن گفتن./

سلام (۱۰۹)

./ 

باور کن صدامو باور کن صدایی که تلخ و خستس

باور کن قلبمو باور کن قلبی که کوهه اما شکستس

باور کن دستامو باور کن که ساقه نوازشه

باور کن چشم منو باور کن که یک قصیده خواهشه

وسوسه «عاشق شدن» التهاب لحظه هامه

حسرت فریاد کردنه اسم «کسی» با صدامه

اسم «تو» هر اسمی که هس مثل «غزل» چه «عاشقانه»س

پر وسوسه مثل سفر مثل غربت «صادقانه» س

باور کن اسممو باور کن من فصل بارونه برگم

مطرود باغ و گل و شبنم

درختم درخت خشکی تو دست تگرگم

باور کن همیشه باور کن که من به «عشق» صادقم

باور کن حرف منو باور کن که من همیشه «عاشق» ام!

./

/ 13 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بيژن

لالايی ها ديگه خوابی به چشمونم نميشونه ...

پــــــــــرواز

هر کی بريزه شادونه .. فکر می کنن خداشونه ..

ماری

سلام مگه ميشه باور نکرد عشق رو ؟؟؟ ========== سقوط ناگهانى و تصادفى سيب ، نيوتن را متوجه جاذبه زمين كرد. چرا ديگران كه بارها اين حادثه را ديده بودند متوجه اين قانون نشدند؟

پيام

سلام.اين شعر رو من خيلی دوست دارم.ولی آيا مومنی به اين باور هست

مجيد

سلام دوست خوبم.........به وبلاگم دعوتت می کنم........

سياوش - سياهی سرنوشت من

پس دیگر گفتن ندارد که 11 تیر یک سالی ، به دنیا آمدم و به همین بهانه ، باید یازدهم تیر هر سال خیال کنم از نو زاییده شده ام ... برای نمی دانم چندمین بار ... هدیه بگیرم که ذوقمرگ شوم از فکر آینده ای که دارم تسخیرش می کنم ... 20 – 21 – 22 ... می آیند و می روند ... از پیری می ترسم ... خیلی زیاد بیشتر از وحشتی که همگان از مرگ دارند ... چه پیری ، سرآغاز بالیدن است به گند و کثافت هایی که یک عمر به بار آورده ایم که بگوییم سال ها زیستیم تا بدانیم و حالا که می دانیم ، فهمیده ایم جهل بزرگترین نعمتی ست که خداوند به بشر داده و بشر آنچنان بی لیاقت است که همه این موهبت را به آگاهی لجن مالی شده اش می فروشد ... که بگوییم یک عمر زیستیم تا منتظر بمانیم دیگران جانشان را کادو بپیچند بگذارند مقابل نگاه حریصمان و وقتی گذاشتند هدیه شان را پس زنیم که روبان کادویشان به جای قرمز جگری ، قرمز گوجه ای بوده است . که بگوییم ... خوشحالم ! خوشحالم که نمی خواهم چیزی از خود به یادگار گذارم خوشحالم که رویای کودکانه جاودانه شدن ندارم خوشحالم از آنکه رد من روی کاغذها ، به سرعت سوخت شدن اخبار روزنامه ها ، از میان می رود ..

سياوش - سياهی سرنوشت من

ما در ميانه ی راه زندگی می کنيم.... ما از آن که افسانه ی خدايان را باور نکرده ايم، درست در ميانه ی راهی تاريک، که خدايانی مرموز و عجيب، وعده مان داده بودند؛ زنده ايم... نفس می کشيم... و دست هايمان، اندام ِ يکی ديگرمان را، شبانه، به زير ِ لحاف ِ نمور و چرکين ِ اتاقک های ِ اجاره، لمس می کنند.... مرگ ِ هر کس، آرامش ِ چشمان ِ توست..... بوی ِ عرق ِ اندام ِ تو، بوی ِ آدمی ست، که خيال ِ مرا، تا ميانه ی ناکجای ِ تاريخ می برد؛ آن جا که مردی در ميانه ی صحرای ِ نيشابور، خدايی را می پرستيده است، که ما باورش نکرده ايم؛ چرا که کودکان ِ زود مير، حاملان ِ راز ِ حيات اند؛ حاملان ِ بی رازی ِ مطلق؛ چرا که خدايان ِ فلسطين، باز و دوباره، باخته اند... خدايان ِ مغرور ِ سام؛ مام ِ خاشعين ِ خون و ايمان؛ خالقان ِ آواز های ِ پرستنده؛ باز، باخته اند.....

سید

....به کرم سبز بينديش ! بيش تر زندگاني اش را روي زمين مي گذراند به پرندگان حسد مي ورزد از سرنوشتش خشمگين است و از شکل خويش ناخشنود است مي انديشد: « من منفورترين موجوداتم» زشت- کريه و محکوم به خزيدن بر روي زمين اما يک روز مادر طبيعت از کرم مي خواهد پيله اي بتند. کرم يکه مي خورد. پيش از اين هرگز پيله اي نساخته. گمان مي کند بايد گور خود را بسازد گمان مي کند زمان مرگش فرا رسيده است. هر چند از زندگي خود تا آن لحظه ناخشنود است: به خدا شکوه مي برد « خدايا- درست زماني که به همه چيز عادت کرده ام از من مي گيري» آن گاه خود را نوميدانه در پيله حبس مي کند و منتظر پايان مي ماند مدتي مي گذرد در مي يابد که به پروانه اي زيبا تبديل شده مي تواند به آسمان پرواز کند و بسيار تحسينش کنند حال از معناي زندگي و از برنامه هاي خدا شگفت زده شده است !