حرامزاده ("شیرین بانو"ی 30)

دستهات را گذاشتی زیر چانه ات، دراز کش، نگاهم می کنی. همینجوری مات و مبهوت زل زدی توی چشمهای مادری که دوست داشت هیچ وقت مادرت نبود! دوست داشت هیچ وقت مادر نبود، اصلا دوست داشت هیچ وقت نبود! میگویی زنگ زده که چی؟!‌ حلالی بخواد؟ یا که یادش بیفتم و بگذرم؟ یا به او فکر نکنم تا از عذاب وجدان راحت شود (بیچاره خیال می کند توی ذهنم جایی دارد!) یا ... هزارتا "یا"ی دیگر توی مخم وول می خورد و از چشمهام جاری میشود.

"شیرین من" آخر چه می دانستم که "عشق" چیست! خیال می کردم "عاشق" که باشی دنیا را بردی و دیگر فقط "خدا" می فهمد چه مرگته! چه می دانستم رسیدن به "عشق" آغازی ست بر پایان "عشق"! "شیرین ناز مادر" آخر تو بگو که این زن خسته، مگر از خدا چه می خواست؟! پول، خانه، ماشین، تحصیلات، امکانات، ازدواج؟ به خودش قسم عمریست به دنبال آرامش از این در به آن در زدم و از این کوچه به آن کوچه پریدم و آخرش هم نفهمیدم دارم حرص چیزی را می زنم که هیج وقت به آن نمی رسم. "لپ گلی مادر" چه ساده فریب "دل" را خوردم و دم نزدم و توی خودم آب شدم و قطره قطره چون شمعی از خودم جاری شدم!

امشب شب عجیبی است. شب تنفر! شب خفقان، شب درد! امشب تا صبح از درد به خود می پیچم تا صبح درد را بزایم. نفرت حرامزاده ایست از من که تا صبح فشارم می دهد و در این درد مطلق جز مرگ پناه سایه ای نخواهم داشت. برو بانوی کوچک بگذار دور از چشمهای پاکت، همه خود را بمیرم./

/ 2 نظر / 8 بازدید
بیژن

با درود... شب است و بغض و پنجره ستاره هست و نگاه و خاطرات رنگ برگشته ...

رز سیاه

من سکوت می کنم. به احترام تنفری که می جوشد. به احترام گناهی که نکردی. به احترام غمی که برت چنگ انداخته ، به احترام دردی که می دانم سخت گلویت را فشار می دهد و به احترام تو... گاهی باید گذشته را در جعبه چید و درش را بست و بالای کمد گذاشت... این را امتحان کرده ام از روی تجربه می نویسم. تجربه ای نچندان دور...روزگار غریبی است.