افسوس!

برای نوشتن انگار پیر شده ام!

اندک زمانی نیست که گول حرفهای بیهوده وارم را می خورم

که به قول دوستی قدیمی "غرق تکرار" شده اند!

خیلی وقت است، خیلی وقت ...

غزل های آن چنان و این چنانی من

لای ورق های پوسیده سالهای از دست رفته

از دست رفتند

تا ندانسته باشم با کدام قلم "عشق" را نوشتم

تا ندانسته باشم با کدام دل "عاشق" شدم و

خیلی وقت باشد که یادم رفته باشد کدامین شمع در درونم سوسو می زد که

به ناگاه

تو آمدی و جانم را آتش زدی انگار!

پرت و پلا می گویم می دانم.

دیر زمانیست که مهمل می بافم،

به یاد ترانه های رنگ رنگی

که شب شعر آن سالها می خواندم و

"سید مهدی سجادی"

احسنت احسنت می گفت.

شاید برای افسوس خوردن دیگر خیلی دیر شده باشد

اما

انگار از این لعنتی سیر نمی شوم ...

می گذرد.

صدای پات می آید!

جمع می کنم بساط وبلاگ را

تا مثلا تو ندانسته باشی که درون این دختر ... نه زن به ظاهر دعوایی ِ پر از داد و بی داد

چه موجود خفه دلمه بسته ای

نهفته است!

___________

. همان داستان قدیمی را یادآور می شم: گرسنگی نکشیدی تا عاشقی از یادت بره. دارم دونه به دونه به حرفهایی که بارها بهم می گفتن می رسم. ای آدمیزاد!


/ 6 نظر / 21 بازدید
ر ا ی ع ت ب

شاید برای افسوس خوردن، دیر شده باشد اما، انگار از این لعنتی سیر نمی شوم ...

سونیا

سلام حالی غریب اما آشنا..زیبا بود دوست من..تشکر از کامنتت[گل]

دل شدگـــــــــــــان

هرگز بعد زمان برای نوشتن (رو شنهای دریا ، یا رو برگ درخت و یا روی کاغذ یا ... ) تعریف نشده است ! سالها می کذرند و حادثه ها می آیند و این فقط خاطرات است که مثل جوی آبی بر روی ماسه رد می گذارد ! یادش بخیر بچگیها ، اتاق اسباب بازیها ... بباف این مهملات رو ک آدمی با آرزو و قوه تخیل زنده است .. تو که دستت به نوشتن آشناس دلت از جنس دل خسته ی ماس همه دردا رو نوشتی همه دنیا رو نوشتی دل ما رو بنویس دل ما رو بنویـــــــــــــــــــــــس !

حاشیه

چرا این قدر افسوس می خوری؟ اين چند چكه خون چكيده روي اين خاك به فرض كه از بال هيچ چكاوكي نيست اما شما را به خدا... يك نفر اين چاقو را بردارد از اين جا نام پرنده اي بي جفت نوك زبانم نشسته است.

بیژن

هنوز ... دیر ... دور ... چه خوب که برگشتی بت عیار ...

تازه وارد!

چه ساده ، بی اجازه...نشست ،...سکوت بر لبهایمان !