تمام زيبايی های «خدا» («شيرين بانو»ی ۲۲)

سلام (۱۰۴)

./

انگار «خدا» تمام زیبایی هایش را یک جا می ریزد توی بغلم وقتی بغل«ت» می کنم «عزیز دل مادر»، «شیرین بانو»، انگار «خدا» می خواهد تمامی خوبی ها را به چشمهام هدیه کند وقتی نگاه«ت» می کنم «عسلی مادر»، فدات شوم.

می گوییی این روزها «باران» برای این زیاد می آید که «خدا»‌ می خواهد غصه های مادر را بشوید و یک جا همه را زیر گِل کند؟! فدای مهربانی«ت» بشوم مادر، فدای تارهای کوچولوی «موژه هات» بشوم مادر، «تو ی آسمانی» من همیشه شادی زندگیم هستی، همیشه برکت زندگیم هستی، غمهام را یادم می رود وقتی می آیی پیش مادر، انگار «خدا» همه «خودش» را در «تو» خلاصه می کند تا آرام کند این مادر بیچاره غمگین را. انگار «خدا» از توی «چشمان خدایی تو» نگاهم می کند و با «لطافت دستهای بکر تو» نوازشم می کند «پرستوی ناز مادر».

باز امشب از آن شبهایی ست که مادر درد دارد. باز از آن ساعتهایی ست که یک چیزی آن وسطهای قفسه سینه اش بال بال می زند و می خواهد بپرد بیرون تا آزاد شود و پرواز کند! و باز «تو»یی که «دستت» را زیر سینه چپ مادر می گذاری و برایش «الا بذکرالله تطمئن القلوب» می خوانی «فرشته آسمانی مادر». خوب می دانی که مادر تاب ندارد. که نای حرف زدن ندارد. اصلا گاهی فکر می کنم «خدا»، «تو» را آورده برای من که «نفس مسیحایی» باشی روی درد های بزرگ و کوچکی که هم جان و هم روح مادر را سالهاست می آزارد و انگار تمامی هم ندارد و چون تمامی ندارد «خدا» هم «تو» را هرگز از من نمی گیرد چون می داند «تو» تنها کس این مادر بی کسی «عسل بانوی مادر».

حالا بیا و تمامی زیبایی های «خدا» را یکجا بریز توی بغلم! بگذار آنقدر ببوسم«ت»، آنقدر نوازش«ت» کنم، آنقدر بو«ت» کنم تا ... نه اصلا تا ندارد! بیا «شیرین بانو»یم، «ناز چشمهات» را بمیرم ...

 

./

یا حق! 

/ 20 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پــــــرواز

سلام .. شيريبن بانويت را خواندم .. مثل شيرين بانوی قبلی !!

صبور

می خواهم تو را در شادی ام در کنارم داشته باشم چون من و آقاهه بالاخره...

حريم جانان

با سلام و پوزش از تاخیری که در بروز رسانی صورت گرفت ، شما را به حریم جانان دعوت می کنم . حضور شما مایه خشنودی است . گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس من و همصحبتی اهل ریا دورم باد از گرانان جهان رطل گران ما را بس قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم دولت صحبت آن مونس جان ما را بس از در خویش خدا را به بهشتم مفرست که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس