سلام ۷۲.

خارم اگر از خاری، خارم «تو» مپنداری

دانم که مرا با گل، یکجا «تو» نگهداری

گل را «تو» به آن گوئی، کز «عشق» معطر شد

آن گل که فقط گل بود، در حادثه پرپر شد

سودای «تو» را دارم، من از «دل» و از جانم

گفتند که پیدا شو، دیدند که پنهانم

گفتند که پیدا کن، خود را و «تو» را با هم

گفتم که پیدا هست، در هر نفس آدم

پیداست و من پنهان، من در تن و «او» در جان

یک آن نظری کردم، در خود گذری کردم

»دیدم که نه در دوری، «نزدیک تر از نوري»

در راه عبور از «تو»، من این همه «دور از تو»

یک عمر نیاندیشم، هیهات «تو» در خویشم

چشم است که بینا نیست، در «عشق» که اینها نیست

 

یا حق.

 

/ 29 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
* ?؟ ص د ف ?؟ *

و تمام ذهنم را در یک کلمه میگنجانم و عشق را تفسیز میکنم چیزی جز تو نماند.....

گلبانگ سحر

یک آن نظری کردم، در خود گذری کردم// »دیدم که نه در دوری، «نزدیک تر از نوري»/ سلامي چو بوي خوش آشنايي....

rahatarazraha

سلام ممنون که سرزديد موفق باشيد

پیچک شوق-

سلام . بروزم و منتظر حضورتون . لينکتون هم اضافه کردم ((بیاد بیاور فصل شکفتن شکوفهء سکوت فصل سرگردانی چشم در قله های برفگیر عاشقی در غارهای تیرهء دلتنگی در دامنه های سبز مه گرفته و لب پرتگاه ٍ نور فصل لرزش پلک فصل چشمک زدن حرفهای چشم و کاف در سایه روشن ٍ افق های دور فصل چشم انداز حقیقت فصل وا شدن پنجرهء غم فصل کنار رفتن بردهء ابهام فصل تمرین کلمات ٍ هیچ فصل خواب سبک یک ماهی ، پای یک سنگ بزرگ فصل ارواح روان در بستر رود حیات فصل برخورد دو سنگ ! فصل روانی ٍ شن در بستر زلال ٍ رود ! فصل آشنایی ٍ دو شن ! در حریم ٍ پاک ٍ رود ! بیاد بیاور ))

sara

چرا نمی نويسی؟

raspina

سلام مرسی اومدی خوشحال می شم بازهم بیای.مطالبت خوب بود.

...

خوب که نگاه می کنم / نه / می شود گفت چرا نمی نویسی ..