نگفتمت ...

نگفتمت تنها مرو شب در کمین نشسته
سیمای آن آزاده را غم بر جبین نشسته
نگفتمت با من بیا تا سرزمین خورشید
که رنگ غم بر قامت این سرزمین نشسته
نگفتمت که ظلمت بر جاده‌ها نشسته
صد پیچ کاروان‌کُش تا شهر ما نشسته
رفتی و به راه مانده‌ای در شب سیاه مانده‌ای
رفتی و به راه مانده‌ای در شب سیاه مانده‌ای

/ 5 نظر / 29 بازدید
مارال

درود بر شما دوست قدیمی خیلی خوشحالم که میبینم شما هنوز هستید و سکوت نکردید . من نیز بعد از مدتها سکوت برگشتم . نوشته ها خالی و دلنشین بود مثل همیشه . هز خوندنشون لذت بردم . آسمونی باشی

رضا

. گذشته های خودم رو مرور میکردم. به دوستای قدیمی رسیدم.. .

rose noir

نگفتمت اینجا ناکجا آباد است؟ نگفتمت من را قطعه قطعه کردند سوختم سوزاندن... در پی خانه ای تلخ و سردم تا بشوید دردهای زیر ذوقال سوخته ام را به گمانم اینجا شهر تاریک توست راهم ده که به سرما دچارم تو هم نیستی کوچ نکرده باشی ؟

rose noir

نگفتمت اینجا ناکجا آباد است؟ نگفتمت من را قطعه قطعه کردند سوختم سوزاندن... در پی خانه ای تلخ و سردم تا بشوید دردهای زیر ذوقال سوخته ام را به گمانم اینجا شهر تاریک توست راهم ده که به سرما دچارم تو هم نیستی کوچ نکرده باشی ؟

عیسا

تو رفته ای و سالها ست خش خش گام تو تکرار کنان ...